هفت سال پیش به شدت دوست داشتم یه وبلاگ داشته باشم تا بتونم توش حرف یا شعربنویسم پنج سال پیش به خودم قول دادم که یه وبلاگ بسازم الان هفت سال از اون روز میگذره و من بعد از پنج سال به قولم عمل کردم نمیدونم توی این پنچ سال کجا بودم چی میکردم فقط اینو میدونم که دارم []شعر مینویسم.
یاد گرفتن اینکه گاهی باید خودت سنگین و رنگین چمدان بعضی ها را ببندی و از زندگیت بیرونشان بیندازی سخت است, قبول کردنش سخت تر. این رفتن با مرگ دوستی همراه است, با کشتنش. اما دندان کرم خورده را باید کشید, نه؟
ایست! بی حرکت!!! کجااااا، چرا اینقدر عجله دارین؟؟!! یه خورده یواشتر، خواهش میکنم بهم یه فرصت بدین! بذارین برگردم خاطره هامو بنویسم، بذارین ببینم کِی بود کهجیبام رو دزدکی پر از قند می کردم! اقلا" بهم بگین کدوم صبح زود بود که سفت دستمادرم رو گرفته بودم، همون صبحی که منو هل میداد میگفت مدرسه که ترس نداره!!! فرصتبدین فکر کنم، بذارین بقیه رو هم به یاد بیارم! بذارین به ۸۳ برگردم ، ببینین چه جوری حسرت .. میخورم!!! ...صبرکنید!!! کجا میرین؟؟!! مگه با شما نیستم؟؟!! آهااااای ثانیه ها باشمام؛کجااااا؟؟؟!!!
درباره : من از آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریزو در گزارم نمی مانم به یک جا بی قرارم
سفر یعنی من گستاخی من همیشه رفتن هرگز نماندن
هزاران ساحل نادیده دیدن به پرسش های بی پاسخ رسیدن